خرید بک لینک
شخصیت اصلی داستان مکمورفی است که به جرم ارتباط نامشروع با دختری زیر سن به زندان افتاده است. ماجرا از این قرار است که او این دختر را از چنگ اوباشی که قصد داشتند او را مورد آزار قرار دهند فراری داده ولی بعد (احتمالاً به درخواست خود دختر) با او رابطۀ جنسی برقرار کرده و این بهانه را به دست اوباش شکست خورده داده است تا از او شکایت کنند و او را به زندان بیندازند. مکمورفی احساس کرده که بیجهت او را به زندان انداختهاند و در واقع، زندانی شدن او دسیسة آن اوباش بوده است. به همین جهت در زندان احساس کلافگی کرده و یک بار با نگهبانان گلاویز شده و یکی از آنها را کتک زده است. بنابراین برای بررسی اینکه آیا مشکل روانی دارد یا نه، او را به آسایشگاه روانی فرستادند.از بدو ورود به آسایشگاه، با مشاهدۀ اوضاع آنجا، دلخوری مکمورفی دو چندان میشود ولی فکر میکند که اگر مدت محکومیت خود در آنجا را طی کند آزاد خواهد شد. آسایشگاه تحت نظر چند روانپزشک است ولی مدیریت امور روزانۀ آن با پرستاری میانسال (خانم راچد)، عبوث و خشک است که در برنامههای کلیشهای درمانی که هیچ اثر درمانی مثبتی ندارند گیر افتاده است و به هیچ عنوان قصد انعطافپذیری و دادن فضا به درمانجویان نیست (خانم راچد هم در واقع قربانی یک سیستم معیوب است).برنامههای آسایشگاه بیشتر شبیه زندان است تا مکانی برای بازپروری بیماران! یک بار وقتی مکمورفی از پرستار میخواهد تا صدای موسیقی دفتر را کم کند، پرستار ضمن امتناع از این خواسته، از جانب دیگران میگوید: «اینجا ما پیرمردهایی داریم که تنها دلخوشیشان همین موسیقی است!» و در ادامه به مکمورفی میگوید که دستش را از روی شیشۀ ایستگاه پرستاری بردارد چون دارد آن را لک میکند!پرستار طبق مقررات هر روز جل

برچسب: نویسنده: مینا نظری تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 14:30

صفحه بندی